باور کن....
هیچگاه نمی توانم تو را و همه ی آنچه را که در
پریشانی نگاه پریشانت برای من وبالاتر از من! برای قلب
دیوانه پرست من داشتی فراموش کنم
حتی برای یک لحظه...
Love story
Where do I begin ?
To tell the story of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start ?
With her first hello
She gave new meaning to this empty world of mine
There's never be another love , another time
She came in to my life and made the living fine
She fills my heart
She fills my heart with very special things
With angels songs , with wild imaginings
She fills my soul with so much love
That anywhere I go I 'm never lonely
With her around who could be lonely
I reach for hand it's always there
How long does it last ?
Can love be measured by the hours in a day ?
I have no answers now but this much I can say
I know I 'll need her till the starts all burn
away
And she 'll be measured by the hours in a day ?
I have no answers now but this much I can say
I know I ' ll need her till the start all burn
away
And she 'll be there
اگه یه روز دلت خواست گریه کنی به من بگو ، قول نمی دم بتونم بخندونمت اما می تونم با تو گریه کنم.
اگه یه روز خواستی از اینجا بری نترس به من بگو، قول نمی دم تو رو از رفتن باز دارم اما می تونم باهات بیام.
اگه روز نخواستی صدای کسی رو بشنوی به من بگو قول می دم سکوت کنم .
اما اگه یه روز صدام کردی و جواب نشنیدی زود بیاو و منو ببین، شاید این منم که به تسلای تو نیاز دارم...
و اينو بدون كه تا ابد ...
منتظرم کی این فراغ به سر آید ؟
و صدای زیبای تو باز هم مدام در گوش من بپیچد
و مثل گذشته نا شنوایی شوم که گویی جز صدای تو
با این گوش آشنا نیست ...
و دستانت را در دستم بگیرم
و از گرمای وجودت تو زنده شوم
گویی روحبخشی شده ای و در جان
بنده ات دمیده ای ...
و در آغوشت گرم بگیرم
و من که شبانه روز را تقلا میکنم تا لحظه ای به خواب روم
در اندک زمانی در آغوش گرمت
به خواب خوش فرو روم ...
و نگاهت کنم لحظاتی
آن چشم های سیاه زیبایت را
و عکس خودم را در آن ببینم
که آیینه هم در برابر چشمان تو انعکاسش به غلط می افتد
و اینک لحظه شماری میکنم ای عزیزم تا ...
لبانت
به ظرافت شعر
و کونه هایت
با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کند و
سرنوشت مرا
که شب را تحمل کرده ام
بی آنکه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم ،
و چشمانت راز آتش است ،
عشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد .
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند .
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد .
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند ،
و ترانه ی رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند .
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند .
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می دهند
تا دشمن
از یاد
برده شود .
پیشانیت آینه ئی بلند است
تابناک و بلند ،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبائی خویش دست یابند .
حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند
دریائی است که مرا در خود غرق می کند
تا از همه ی گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپیده دم با دستهایت بیدار می شود
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان
پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟
می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم
و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟
همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

روزی از راه خواهم رسید با کوله باری از خاطره با کوله باری از تجربه
روزی از راه خواهم رسید روزی که آینه ی پاک و سپید قلبم ز بی رحمی
گرد و غبار خستگی کدر گشته
روزی از راه خواهم رسید روزی که دست مهربانت با جادوی عشق من را
به خودم بازگرداند روزی که قلب کوچک و چون آیینه پاکم لایق خوبی و صداقت
چشمان تو باشد
مرا از یاد مبر چرا که من خاطره ای بیش نیستم
خاطره روز مرگش روز فراموشی ست
If u found urself in dark room ...?! walls around ur red! v blood comes from every where! don't be scared! U R in my heart.



